شیدای حق مدار

علوى: پيامبر خودش به دستور خداى تعالى جانشينان خود را معين نمود. در كتابهاى حديث آمده كه آن حضرت فرمود: «الخلفاء بعدى اثناعشر بعدد نقباء بنى اسرائيل وكلّهم من قريش; جانشينان بعد از من، دوازده نفرند به تعداد نقيبان بنى اسرائيل و همگى آنها از قريش مى باشند». ملك شاه از وزير پرسيد: آيا پيامبر اين مطلب را گفته است؟ وزير: آرى. ملك شاه: آن دوازده تن چه كسانى هستند؟ عباسى پيش دستى كرد و گفت: چهار تن از آنان معروفند: ابوبكر، عمر، عثمان و على. ملك شاه: پس بقيه كيانند؟ عباسى: در مورد بقيه، بين علما اختلاف وجود دارد. ملك شاه: آنها را بشمار. عباسى ساكت شد. علوى كه ديد عباسى درمانده است، گفت: اى پادشاه! الان اسامى آنها را همان گونه كه در كتب علماى اهل سنت آمده است، برايت مى گويم: آنها حضرت على بن ابى طالب، حسن بن على، حسين بن على، على بن الحسين، محمد بن على، جعفر بن محمد، موسى بن جعفر، على بن موسى الرضا، محمد بن على، على بن محمد، حسن بن على و آخرين شان حضرت مهدى (صلوات الله عليهم اجمعين) مى باشند. عباسى كه نام حضرت مهدى را شنيد، فرصت را غنيمت شمرد و گفت: اى پادشاه، گوش كنيد! شيعيان مى گويند «مهدى» از سال 255 تاكنون زنده است. آيا اين معقول است؟ و نيز مى گويند: او در آخرالزمان ظهور مى نمايد تا زمين را از عدل و داد پر كند بعد از آنكه از ظلم پر شده باشد. ملك شاه رو به علوى كرد و پرسيد: آيا درست است كه شما چنين اعتقادى داريد؟ علوى: آرى، درست است. چون پيامبر آن را فرموده است و راويان شيعه و سنى، آن را روايت كرده اند. ملك شاه: چگونه ممكن است انسانى در اين مدت طولانى زنده بماند؟ حالى كه قرآن درباره نوح پيامبر مى فرمايد: (فلبث فيهم ألف سنة إلاّ خمسين عاماً)(66); نوح در ميان قوم خود، نهصد و پنجاه سال درنگ نمود. آيا خداوند ناتوان است كه انسانى را در اين مدت طولانى زنده نگهدارد؟ مگر مرگ و زندگى به دست خداوند نيست و او بر هر چيزى توانا نمى باشد؟ علاوه بر آن، پيامبر اين مطلب را بيان داشته و او راستگو و مورد تصديق خداوند است. ملك شاه از وزير پرسيد: آيا درست است كه پيامبر از مهدى خبر داده است، همان گونه كه علوى مى گويد؟ وزير: آرى. ملك شاه با ناراحتى به عباسى گفت: چرا تو حقايقى را كه ما اهل سنت نيز نقل كرده ايم، انكار مى كنى؟ عباسى: به اين جهت مى ترسم كه عقيده عموم مردم سست شود و دلهايشان به طرف شيعه متمايل گردد! علوى: بنابراين تو اى عباسى، مصداق اين سخن خداى تعالى هستى كه مى فرمايد: (إنّ الذين يكتمون ماأنزلنا من البينات والهدى من بعد ما بيناه للناس فى الكتاب، أولئك يلعنهم الله ويلعنهم اللاعنون)(68); كسانى كه دلايل روشن و وسيله هدايتى را كه نازل كرده ايم، بعد از آن كه در كتاب براى مردم بيان نموديم كتمان كنند، خدا آنها را لعنت مى كند و همه لعنت كنندگان نيز آنها را لعن مى كنند. پس لعنت خداى تعالى شامل تو مى گردد. سپس اضافه نمود: اى پادشاه، از عباسى سؤال كنيد: آيا بر شخص عالم، محافظت از كتاب خدا و سخنان پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) واجب است يا محافظت از عقيده مردم عوامى كه از كتاب و سنت پيامبر منحرف گرديده اند؟ عباسى: من از عقيده مردم محافظت مى كنم تا دل آنها به طرف شيعيان تمايل پيدا نكند; چون شيعيان اهل بدعت مى باشند. علوى: در كتابهاى معتبر آمده كه پيشواى شما (عمر) اولين كسى بود كه در اسلام بدعت گذاشت و خود نيز بدان تصريح كرد و گفت: «اين بدعت خوبى است». اين كار در قضيه نماز تراويح بود كه به مردم دستور داد نماز مستحبى را با جماعت بخوانند با اينكه مى دانست خدا و پيامبر، اقامه نماز مستحب به جماعت را حرام نموده اند. بنابراين، بدعت عمر مخالفت آشكار با خدا و پيامبر مى باشد. همچنين مگر عمر با برداشتن «حىّ على خير العمل» از اذان و جايگزين كردن «الصلاة خير من النوم»(70) بدعت ديگرى نگذارد؟ مگر عمر با ابطال سهم مؤلفة القلوب از زكات به آنها برخلاف خدا و رسولش، بدعت نگذارد؟ مگر با لغو قانون متعه حج برخلاف خدا وپيامبر بدعت نگذارد؟ مگر با لغو قانون متعه زنان برخلاف خدا و پيامبر بدعت نگذارد؟ مگر با منع اجراى حدّ بر مجرم زناكار خالد بن وليد، برخلاف دستور خدا و پيامبر در اجراى حدّ بر زناكار و قاتل، بدعت نگذارد؟ و ديگر بدعتهاى شما اهل سنت و پيروان عمر. اكنون آيا شما اهل بدعت هستيد يا ما شيعيان؟ ملك شاه كه از شنيدن بدعتهاى عمر تعجب كرده بود، رو به وزير كرد و پرسيد: آيا سخنان علوى درباره بدعتهاى عمر در دين درست است؟ وزير: آرى، جماعتى از علما، آن را در كتابهاى خود آورده اند. ملك شاه: با اين حال، چگونه ما از كسى پيروى كنيم كه در دين بدعت گذارده است؟! علوى: به همين دليل، پيروى از چنين شخصى حرام است. چون پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرموده است: «كلّ بدعة ضلالة وكلّ ضلالة فى النار; هر بدعتى گمراهى است و هر گمراهى در آتش خواهد بود». پس تمام كسانى كه از بدعتهاى عمر پيروى مى كنند ـ و از مسأله اطلاع هم دارند ـ بدون شك از اهل آتشند. عباسى در صدد توجيه برآمد و گفت: اما پيشوايان مذاهب (چهارگانه) عمل عمر را تأييد كرده اند. علوى: اى پادشاه، اين هم (پيروى از سران مذاهب چهارگانه) بدعت ديگرى است. ملك شاه: چگونه؟ علوى: چون پيشوايان اين مذاهب، يعنى ابوحنيفه و مالك بن انس و شافعى و احمد بن حنبل، در زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نبودند; بلكه حدود دويست سال بعد به دنيا آمدند. بنابراين، آيا مسلمانان در اين مدت كه آنها وجود نداشته، بر باطل و گمراهى بودند؟ علاوه بر آن چه دليلى بر منحصر كردن مذاهب به آن چهار مذهب و پيروى نكردن از ديگر فقها وجود دارد؟ آيا پيامبر بدان وصيت كرده بود؟ ملك شاه به عباسى گفت: اى عباسى، چه مى گويى؟ عباسى: آنها از ديگران عالم تر بودند. ملك شاه: آيا علم همه دانشمندانى كه پس ازاينها آمده اند ازاينها كمتربوده است كه نمى توانيم ازآنها پيروى كنيم، اما علم آن چهارنفر بايد پيروى شود؟ عباسى: شيعيان هم از مذهب جعفر صادق پيروى مى كنند. علوى: ما بدين جهت از مذهب امام صادق(عليه السلام) پيروى مى كنيم كه مذهب او، مذهب پيامبر خدا است. زيرا او از خاندانى است كه خداوند درباره آنها فرموده است: (إنّما يريد الله ليذهب عنكم الرجس ويطهركم تطهيراً)(72); خداوند فقط مى خواهد آلودگى را از شما خاندان پيامبر بزدايد و شما را پاك و پاكيزه گرداند. ما از همه ائمه دوازده گانه پيروى مى كنيم; ولى از آن جهت كه امام صادق(عليه السلام) بيشتر از ساير ائمه، امكان نشر علم تفسير و حديث و احكام را پيدا نمود به طورى كه در مجلس درس او چهار هزار شاگرد(73) حاضر مى شدند و آن حضرت توانست نشانه ها و احكام دين اسلام را بعد از آن كه اموى ها و عباسى ها در صدد نابودى آن بودند، تجديد نمايد، شيعه به تجديد كننده مذهب، يعنى امام صادق(عليه السلام)منسوب و جعفرى خوانده شد. ملك شاه به عباسى گفت: سخن تو چيست؟ عباسى: تقليد سران مذاهب چهارگانه، عادتى است كه ما اهل سنت آن را برگزيده ايم. علوى: هرگز، بلكه بعضى از فرمانروايان وحاكمانتان، شمارا بدان مجبور نمودند و شما نيز، كوركورانه و بدون دليل و برهان، از آنها پيروى كرديد. عباسى ساكت شد. علوى: اى پادشاه، اگر عباسى با اين حالت بميرد من شهادت مى دهم كه او از اهل آتش است. ملك شاه: از كجا فهميدى كه او اهل آتش است؟ علوى: زيرا در كتب حديث آمده كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: «من مات ولم يعرف إمام زمانه مات ميتة جاهلية(74); كسى كه بميرد و امام زمان خود را نشناخته باشد مانند مردم زمان جاهليت (دوره شرك و بت پرستى) از دنيا رفته است». حال از عباسى بپرسيد كه: امام زمان او، كيست؟ عباسى سكوت خود را شكست و گفت: اين روايت از پيامبر خدا نرسيده است. ملك شاه از وزير پرسيد: آيا اين حديث از پيامبر روايت شده است؟ وزير: آرى، نقل شده است. ملك شاه به خشم آمد و گفت: اى عباسى، گمان مى كردم كه تو مورد وثوق هستى، اما الان دروغگويى تو براى من آشكار شد. عباسى: من امام زمان خود را مى شناسم. علوى: او كيست؟ عباسى: پادشاه، امام زمان من است. علوى: اى پادشاه! بدانيد كه او دروغ مى گويد و اين سخن او چيزى جز تملق و چاپلوسى نيست. ملك شاه: آرى، مى دانم كه او دروغ مى گويد و خود را هم مى شناسم و مى دانم كه صلاحيت ندارم كه امام زمان مردم باشم. زيرا من، دانش چندانى ندارم و بيشتر وقت خود را صرف شكار و اداره مملكت مى كنم. آنگاه پرسيد: اى علوى، امام زمان تو كيست؟ علوى: به عقيده من امام زمان، حضرت مهدى(عليه السلام) است، همان گونه كه قبلا گفتيم كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) از او خبر داده است. پس كسى كه او را بشناسد مسلمان مى ميرد و اهل بهشت مى باشد و كسى كه او را نشناسد مانند مردم زمان جاهليت مى ميرد و با آنها در آتش مى سوزد.

سخن علوى كه به اينجا رسيد، ملك شاه چهره شكفت و لبخند بر لبانش نشست و رو به حاضران نمود و گفت: بدانيد كه من از لابلاى اين گفتگوها، اطمينان پيدا كردم و دانستم كه حق با شيعه است و اعتقاداتشان درست است. و اهل سنت به باطل گراييده اند و از راه راست، منحرف شده اند. من از كسانى هستم كه وقتى حق را بشناسند به آن اقرار مى كنند و در دنيا، به باطل نگرايم و در نتيجه، در اخرت، دوزخى نمى باشم. بنابراين، من در برابر شما، تشيّع خود را اعلام مى كنم و كسى كه دوست دارد با من باشد بايد به بركت خدا و رضايت او، شيعه شود و خود را از تاريكى هاى باطل خارج به سوى روشنايى حق به در برد. نظام الملك وزير نيز گفت: من در زمان تحصيل خود به اين حقيقت رسيده بودم كه مذهب تشيّع، بر حق است و تنها مذهب راست و درست است و حال، تشيّع خود را آشكار مى كنم. همچنين بيشتر دانشمندان، وزيران و فرماندهان حاضر در مجلس كه تعدادشان به حدود هفتاد نفر مى رسيد، تشيّع اختيار كردند. خبر شيعه شدن ملك شاه، نظام الملك، وزرا، فرماندهان و دبيران در همه شهرها پخش شد و عدّه زيادى از مردم به تشيّع گرويدند. نظام الملك ـ كه پدر زن من بود ـ دستور داد در مدارس نظاميه بغداد، مذهب شيعه توسط اساتيد تدريس گردد. بااين حال، بعضى از علماى سنى كه برباطل اصرارداشتند برمذهب سابق خودباقى ماندند تا مصداق اين سخن خداوند تعالى شوند: (فهي كالحجارة أو أشدّ قسوة)(76); (دلهاى شما) همچون سنگ سخت شد يا سخت تر از آن. آنها شروع به چيدن توطئه ضدّ ملك شاه و نظام الملك نمودند و عواقب آن مناظره را به او نسبت دادند; چه اينكه او مغز متفكر و مدير اجرايى كشور بود، تا اينكه دستى جنايتكار به اشاره آن دشمنان به سوى او دراز و او را در دوازدهم رمضان سال 485 به شهادت رساند و بعد از آن هم ملك شاه سلجوقى را شهيد نمودند. إنّا لله وإنّا إليه راجعون. بدون شك، آنها در راه خدا و براى حق و ايمان كشته شدند. شهادت، گواراى آنها و همه كسانى كه در راه خدا و براى حق و ايمان كشته مى شوند.

* * * من (مقاتل بن عطيه) در مجلس گفتگو و مناظره كه سه روز طول كشيد، حاضر بودم و هر چه را در آن جلسات مطرح شد يادداشت نمودم; اما زوايد را حذف كردم و مطالب را در اين رساله به اختصار آوردم.

والحمد لله وحده والصلاة على محمد وآله الأطياب وأصحابه الأنجاب

مدرسه نظاميه بغداد

مقاتل بن عطيه

* * *

پاورقي ها
1) اين لشكر در آخرين روزهاى حيات پيامبر و براى دفاع از يكى از مرزهاى مملكت اسلامى (منطقه شام) كه احتمال خطر در آن وجود داشت مهيا گرديد.
2) المعيار والموازنة، ابوجعفر اسكافى، ص 211; شواهد التنزيل، حسكانى، ص 338; جواهر المطالب فى مناقب الامام على(عليه السلام)، ابن الدمشقى، ج 2، ص 173.
3) در ابتدا، قرآن به صورت اوراق و الواح پراكنده بود و در دست افراد مختلف قرار داشت. در اواخر حيات پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به دستور آن حضرت همه آيات قرآن از دست نويسندگان و كاتبان وحى (كه افراد متعددى بودند و ممكن بود هر يك از آنها در زمان نزول آيه اى حاضر نبوده باشد) جمع آورى شد. سپس پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) با مشخص كردن مكان آيات و سور قرآن، آن را مرتب و بطور كامل در اختيار همگان قرار دادند; اما راويان مزدور با جعل رواياتى، چنين وانمود كردند كه قرآن تا زمان عثمان، همچنان پراكنده بود و او بود كه دستور جمع آورى آن را داد.
4) مورخان گفته اند كه عثمان قرآنها را جمع آورى كرد; سپس آنها را سوزاند. بخارى در صحيح باب فضائل قرآن، بيهقى در سنن، ج 1، ص 41 و كنز العمال، ج 10، ص 281; طحاوى در مشكل الآثار: ج 3، ص 4.
5) عمر به هنگام مرگ، شوراى 6 نفره اى براى تعيين خليفه تشكيل داد كه اعضاى آن عبارت بودند از: 1. عثمان بن عفان. 2. سعد بن ابى وقاص. 3. عبدالرحمن بن عوف. 4. طلحه. 5. زبير. 6. على بن ابى طالب(عليه السلام). عضويت على(عليه السلام) براى رد گم نمودن و فريب افكار عمومى بود، نه استفاده از رأى و نظريه آن حضرت. با توجه به تركيب اعضاى آن و احتمال اينكه حضرت على(عليه السلام) با ديگران موافقت نداشته باشد، دستور داد: اگر چهار يا پنج نفر كسى را انتخاب و بقيه با آن مخالفت كردند، مخالفان كشته شوند و اگر سه نفر با انتخاب كسى موافق و سه نفر ديگر مخالف آن فرد باشند، آن گروه كه عبدالرحمن بن عوف در آن حضور ندارد بايد به قتل برسند. او به درستى پيش بينى مى كرد كه عبدالرحمن كه شخص منافقى بود هيچ گاه با على(عليه السلام) هم رأى نخواهد شد، همچنين عثمان و سعد بن ابىوقاص. از طرفى نيز احتمال مى داد كه طلحه و زبير متمايل به على(عليه السلام)گردند; از اين رو براى عملى شدن رأى خود و جلوگيرى از انتخاب على(عليه السلام) دستور قتل سه نفرى را كه در طرف مقابل عبدالرحمن قرار دارند صادر نمود تا مطمئن شود خلافت به على(عليه السلام) نخواهد رسيد.
6) الصواعق المحرقة، ابن حجر، ص 8; ملل و نحل شهرستانى و...
7) السير الكبير، شيبانى، ج 1، ص 36.
8) سوره زخرف: آيه 23.
9) مصادرى كه بيان مى كند رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) حضرت على(عليه السلام) را به عنوان خليفه و جانشين خود معرفى كرد، بسيار زياد است، از جمله: تاريخ ابن جرير، ج 2، ص 62; كنز العمال، ج 6، ص 392; صحيح ترمذى; صحيح ابن ماجه; مسند احمد بن حنبل; مستدرك الصحيحين; تفسير رازى; الصواعق المحرقه و صدها كتاب ديگر. 10) مسند احمدبن حنبل، ج4، ص281; تفسيررازى، ذيل آيه (ياأيّها الرسول بلّغ); تاريخ بغداد، خطيب بغدادى، ج 8، ص 290; الصواعق المحرقة، ابن حجر، ص107.
11) سوره فجر: آيه 22.
12) سوره قلم: آيه 42.
13) سوره فتح: آيه 10.
14) سير أعلام النبلاء، ج 2، ص 600 ـ 603; البداية والنهاية، ج 8، ص 106 (به نقل از الصحيح من السيرة، سيد مرتضى جعفر عاملى، ج 1، ص
84).
15) سوره اسراء: آيه 72.
16) سوره اعراف: آيه 186.
17) سوره نحل: آيه 108.
18) سوره اعراف: آيه 28.
19) سوره انسان: آيه 3. 20) سوره بلد: آيه 10.
21) سوره آل عمران: آيه 182.
22) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 12، ص 178، با اندكى تفاوت.
23) صحيح مسلم: 6/6 ـ 183; و صحيح بخارى: 2/11.
24) سوره قلم: آيه 4.
25) سوره انبياء: آيه 107.
26) سوره عبس: آيات 1 و 2.
27) سوره نساء: آيه 65.
28) سيوطى در تفسير سوره فتح، به نقل از كتاب «عمر بن الخطاب»، عبدالرحمن احمد البكرى، ص 71، با تفاوتى اندك در عبارت.
29) الفتنة ووقعة الجمل، سيف بن عمر العنبى، ص 115; شرح ابن ابى الحديد، ج 6، ص 215; و ج 20، ص 17 و 22; در همين صفحه مى گويد: «عايشه پيراهن پيامبر را آورد و به مردم گفت: اين پيراهن رسول خداست كه هنوز از بين نرفته، ولى عثمان سنت او را از بين برده است». الامامة والسياسة، ابن قتيبة، ج 1، ص 72; ترجمة الامام الحسين، ابن عساكر، ص 197; كشف الغمة، اربلى، ج 1، ص 239 و ج 2، ص 108. 30) راويانى كه با دريافت پول به جعل حديث مى پرداختند، براى بهبود موقعيت بعضى از منافقين و مجرمين، روايتى را به پيامبر نسبت دادند كه به عشره مبشره معروف شد. در اين روايت جعلى از قول پيامبر نام ده نفر برده شده است كه پيامبر آنها را به بهشت بشارت داد. نام حضرت على(عليه السلام) را هم براى جا افتادن روايت ميان مردم در بين آنها قرار دادند و با اين روايت به توجيه همه گناهان و جرائم آنها مى پردازند.
31) سوره احزاب: آيه 53.
32) ينابيع المودّة، قندوزى، ص 172 و 253; مناقب خوارزمى، ص 129.
33) كامل ابن عدى، ج 4، ص 349; تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر، ج 42، ص 270.
34) كنز العمال، حديث 1152; الصواعق المحرقة، ص 57، و مستدرك حاكم، ص 124.
35) تاريخ بغداد، ج 14، ص 321; مجمع الزوائد، هيثمى، ج 7، ص 236; الامامة والسياسة، ابن قتيبة، ج 1، ص 68; مستدرك حاكم، ج 3، ص 125; و جامع ترمذى، ج 2، ص 213. جهت آگاهى بر مصادر و متون مختلف اين حديث مراجعه شود به كتاب «حق با على است».
36) سوره اعراف: آيه 146 و سوره انعام: آيه 25.
37) سوره بقره: آيه 6.
38) سوره نور: آيه 54.
39) سوره احزاب: آيه 36. 40) سوره انفال: آيه 24.
41) صحيح بخارى در تفسير آيه (ما ننسخ من آية...); طبقات ابن سعد، ج 6، ص 102; استيعاب، ج 1، ص 8 و ج 2، ص 461; و حلية الاولياء، ج 1، ص 65; معجم اوسط، طبرانى، ج 7، ص 357; كشف الخفاء، عجلونى، ج 1، ص 1630; علل دارقطنى، ص 86; سير أعلام النبلاء، ذهبى، ج 1، ص 391; جواهر المطالب فى مناقب الامام على(عليه السلام)، ابن دمشقى، ج 1، ص 203 و 296.
42) مستدرك حاكم، ج 3، ص 136; معجم كبير، طبرانى، ج 11، ص 55; الفائق، زمخشرى، ج 2، ص 16; شرح ابن ابى الحديد، ج 7، ص 219; و ج 9، ص 165; جامع صغير، سيوطى، ج 1، ص 415; كنز العمال، متقى هندى، ج 13، ص 148; فيض القدير، مناوى، ج 3، ص 60; تاريخ بغداد، ج 4، ص 348; اسد الغابة، ج 4، ص 22; كنز العمال، ج 6، ص 152; تهذيب التهذيب، ابن حجر، ج 6، ص 330 و...
43) سوره زمر: آيه 9.
44) سرّ العالمين، غزالى; ابطال الباطل، ابن روزبهان; شرح تجريد قوشجى، مقصد پنجم از بحث امامت، (با تفاوتى اندك).
45) حاكم در مستدرك، كتاب الصلاة، ج 1، ص 358; الاستيعاب، ج 3، ص 39; مناقب خوارزمى، ص 48; تذكرة السبط، ص 87 و تفسير نيشابورى در سوره احقاف و...
46) تذكرة السبط، ص 87; مناقب خوارزمى، ص 60; فيض القدير، ج 4، ص 357.

جهت آگاهى بر اسناد متن فوق و ديگر متون مشابه كه بالغ بر چهل مورد مى باشد، مراجعه شود به كتاب «امام اميرالمؤمنين(عليه السلام) ازديدگاه خلفا».
47) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 1، ص 18.
48) سوره بقره: آيه 124.
49) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 6، ص 20; و ج 17، ص 157 و 160 و 161; طبقات الكبرى، ابن سعد، ج 3، ص 212; تاريخ دمشق، ابن عساكر، ج 30، ص303; الامامة والسياسة، ابن قتيبه، ج 1، ص 34 و در چاپ ديگر: ص 22. 50) طبقات ابن سعد، ج 2، ص 129; و تاريخ ابن جرير، ج 2، ص 440; والامامة والسياسة، ابن قتيبة، ص 6 و...
51) سوره توبه: آيه 61.
52) سوره نساء: آيه 24.
53) از حضرت على(عليه السلام) روايت شده كه آن حضرت فرمود: اگر عمر از ازدواج موقت جلوگيرى نمى كرد هيچ كس جز شقى زنا نمى كرد.
54) سوره مائده: آيات 44 ـ 47.
55) سوره حشر: آيه 7.
56) سوره نور: آيه 54.
57) سوره احزاب: آيه 21.
58) نهاية العقول، فخر رازى، ص 104; مستدرك حاكم، ج 3، ص 32; تاريخ بغداد، ج 3، ص 19; تلخيص مستدرك، ج 3، ص 32،; ارجح المطالب، ص 481; ينابيع المودّة، ج 1، ص 412 (با تفاوت در عبارت).
59) ابوالفداء در تاريخ خود، ج 1، ص 158; طبرى در تاريخش، ج 3، ص 241; ابن اثير در تاريخ خود، ج 3، ص 149; ابن عساكر در تاريخ خود، ج 5، ص 105; ابن كثير در تاريخش، ج 6، ص 321. 60) كتاب سقيفه، ابى بكر جوهرى; الامامة والسياسة، ابن قتيبة; شرح ابن ابى الحديد، ج 2، ص 19. براى اطلاع بيشتر از موضوع آتش زدن در خانه حضرت زهرا(عليها السلام) و اسناد آن به كتاب «آتش به خانه وحى» رجوع شود.
61) صحيح بخارى، كتاب خمس، حديث 2، نيز باب غزوه خيبر و كتاب فرائض; صحيح ترمذى، ج 1، باب ما جاء من تركة رسول الله; مستدرك حاكم، ج 3، ص 153; ميران الاعتدال، ج 2، ص 72; كنز العمال، ج 6، ص 219 و...
62) فدك نام قطعه زمينى بود كه بين مدينه و خيبر واقع شده و ملك پيامبر بود كه آن را به دخترش حضرت فاطمه زهرا(عليها السلام) بخشيد.
63) هيثمى در مجمع، ج 9، ص 39; نيز الامامة والسياسة و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد.
64) بالغ بر بيست نص از طريق اهل سنت روايت شده كه پيامبر اسامى ائمه دوازده گانه را ذكر نموده است، از جمله در كتابهاى فرائد السمطين; تذكره ابن جوزى، ص 379; ينابيع المودة، ص 442; اربعين حافظ ابومحمد بن ابى الفوارس; مقتل الحسين ابى المؤيد; منهاج الفاضلين، ص 239، درر السمطين و...
65) اكنون كه سال 1422 است، عمر آن حضرت به هزار و صد و شصت و هفت سال رسيده است.
66) سوره عنكبوت: آيه 14.
67) الملاحم والفتن، باب 19; عقد الدرر، حديث 26; ينابيع المودة، ص 491; تذكرة الخواص، باب 6; حلية الاولياء; ارجح المطالب، ص 278; ذخائر العقبى شافعى و...
68) سوره بقره: آيه 159.
69) صحيح بخارى، باب نماز تراويح; صواعق; عسقلانى در كتاب ارشاد البارى فى شرح صحيح البخارى، ج 5، ص 4 وقتى به اين قول عمر «اين بدعت خوبى است» مى رسد مى گويد: از اين رو آن را بدعت ناميد كه رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم) به آن دستور نداده بود و در زمان ابوبكر هم وجود نداشت و نيز در اول شب و به اين تعداد هم نبود. 70) موطأ، مالك، ص 72; تنوير الحوالك، سيوطى، ص 92; مواهب الجليل، ج 2; الحطاب الرعينى، ص 74.
71) قوشجى كه از بزرگان علماى اهل سنت است مى گويد: عمر گفت: سه عمل در زمان رسول خدا وجود داشت و من از آنها نهى و آنها را حرام مى نمايم و بر انجامشان مجازات مى كنم: متعه زنان و متعه حج و گفتن حىّ على خير العمل. امام مالك در الموطأ گفته است كه چنين به او رسيده كه: مؤذن نزد عمر آمد تا رسيدن وقت نماز صبح را به او اعلام كند، چون ديد به خواب فرو رفته، گفت: الصلاة خير من النوم. پس عمر دستور داد اين جمله را در اذان صبح اضافه نمايند.
72) سوره احزاب: آيه 33.
73) الامام الصادق والمذاهب الاربعة، تاريخ بغداد و غير آن.
74) صحيح مسلم، ج 8، ص 110; ينابيع المودة، ص 117.
75) جهت اطلاع بر اسناد، مصادر و متون مختلف اين روايت مراجعه شود به كتاب شناخت امام راه رهايى از مرگ جاهلى.
76) سوره بقره، آيه 74.


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






نوشته شده در تاريخ شنبه 4 آذر 1391برچسب:شعرهای زیبا, شعر , محرم , محیط زیست , امام رمان , دنیا , اضرافی گرایی, کتاب ,, توسط خانم لطفی